سحر شب بیست و یک ماه مبارک
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 16:10
نویسنده: آرام - پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ شیر جانا را دادمهمسر را صدا زدم و آب و شربت بهارنارنج و تخم شربتی را بدستش دادم و سجاده ام را پهن کردم.سحری ام را روی سجاده ام خورد و به نماز شب مشغول شدم..مدت ها بود نماز شب نخوانده بودم مدت ها بود نمازهای یومیه ام هم رفع تکلیف بود..نه اشکی آمد و نه...
گل های ریز صورتی چادر و تسبیح مشکی
-
تاریخ: 1402/1/30 ساعت: 16:10
نویسنده: آرام - پنجشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۲ جانا گریه میکرد و پدرش از کار آمده و خوابیده بود بغلش کردم و رفتیم اتاق دیگر.روی سجاده همیشه پهنمان نشستم و به ذهنم رسید جانا را روی چادرنماز هدیه سفر کربلا بخوابانم.آرام شد و بازی کرد تسبیح کربلا را هم بدستش دادم..تکمیل شد آیه های نور...فرزندم آرام ...
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 14:59
نویسنده: آرام - سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ خدایا غیر از تو همه هر کس امکان بی وفایی دارد..گرچه مادرم زلال بود ...پدرم شرافتمند است ...خواهرم مهربانو همسرم نجیباماواین روزهاالیس بالله بکاف عبدهرا با تمام وجود حس میکنم. Adblock test (Why?)
برای دخترم
-
تاریخ: 1401/11/2 ساعت: 14:59
سلام عزیزم .. سلام دخترم ..نور چشمام ..هنوز به دنیا نیومدی و من و پدرت بی صبرانه منتظریم .دور سرت بگردم دخترکم ..پناه و امید و نفس ما.. خدا و امام حسین علیه السلام خیلی لطف کردند و تو را در وجود من گذاشتند..تو گرچه کوچک اما هدیه بزرگ خدا به مایی..مامان جان منتظر دیدن روی ماهت هستیم..قدم رنجه کن فرشت...
یا حبیب من لا حبیب له
-
تاریخ: 1399/9/27 ساعت: 23:11
نویسنده: آرام - سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۹ رمضان امسالمسجاده ام ...دعاهای سحر..13 و 14 و 15 دعای مجیرقران دم غروبشمع و تسبیح کنار سجادهنماز وتر و شفع و شب های نصف و نیمه اما آرامش بخش امآه تمام نشو روزهای خلوت و شب های تنهایی...همدمم را مگیر..من با مهربانی تو خو کرده ام Let's block ads! (Why?)
روزنه
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
فاصله پست قبل با این پست جوابم را گرفتم.گویا قرار است در چند ماه آینده ادغام سازمان ها را شاهد باشم و این خودش اوضاع مبهمی برای آینده بوجود آورده است و معلوم نیست با این ادغام شرایط کاری آسان شود یا س
تحویل تراز 97
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
بعد از اتمام کار با خانم های همکار رفتیم برج میلاد و بعد پل طبیعت آنقدر خسته بودیم که یک در میان سوتی می دادیم و غش می کردیم از خنده. لیلا شعر شهریار را در طبقه آخر برج و در کنار تندیس استاد به جای خط
اللهم عجل لولیک الفرج
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
خدا جان تو که مرا خلق کرده ای بیشتر از هر کسی می شناسی ام که مثلا اگر میزان "تنفر از ابهام" در یک فرد عادی 100 باشد درون من این عدد یک میلیون است. و به همین میزان برای رفع ابهام نسبت به آینده بسیار عج
جانان
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
من دیگه درخواست نمیکنمتو حکیم تر از منی و از همهبدانی به "خوب" ختم میشود میدهیاز کرم و جود تو به دور است که منتظر التماس و ضعف بنده ات باشی
ادعا ... مدعی..
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
کلا 50 سانت قدحقوقش نصف ولی مدعی لارج اورت و کمال رفاه در زندگیمذهب تعطیلچهره صفرچرت و پرت گو و آسمون ریسمون باف به تمام معناو کلی وجنات و سکنات اخلاقی و رفتاری دیگر که نیاز به افاضات نبود و در همان نگاه اول به لحاظ ظاهر رد شده بود.واقعا چرا به خودشان اجازه می دهند...؟
سیم آخر
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
من گله دارماز همهاز همه کسانی که التماس دعا گفتم و دعا نکردند و یا کردند و از ته دل نبوداز مادرم گله دارم که دستم به دامانش نمی رسد که بخواهم برایم دعا کند و از آن دنیا هم انگار صدایم به او نمی رسداز
زوجت
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
و حسن کچل قسمتمان بود انگار و ...و چه قسمت شیرینی
واقعا یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:05
درست مثل شنیدن "ختم بارداری" در ماه ششمقطع کردن دوستی ها همینقدر سخت است اما گاهی باید اتفاق بیفتد تا آسیب نزند.گاهی مادر آسیب خواهد دید گاهی جنین رشد متعارفی ندارد گاهی سلامت هر دو در خطر است.درست مث
97 عجب سالی بود
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 21:58
خدایا مدیونم بر من منت گذاشتیسال 97 کربلا نصیبم کردیشلمچه و فکه و طلاییه و جا پای صالحانت را روزی ام کردیاعتکاف را رزقم کردیخدایا ممنونم
اللهم ارزقنی راضیه مرضیه
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 21:58
چقدر آراممچقدر خوشبختمبوی بهار می آیدبوی موز و توت و هندونهچقدر سکوت دلنشین است.چقدر خدا حکیم است.
50
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 21:58
ندا زنگ میزند و همه پس اندازم را لازم دارد. خدا رو شکر میکنم که به دردی خورده امخدا رو شکر میکنم که خمس و زکات حساب نشده ی امسال به سال های گذشته اضافه نمی شود.چقدر قرض دادن شیرین است.
وَ اللّهُ عَزِيزٌ ذو انْتِقام
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 21:58
همکارم تماس گرفت و تیره ترین قهوه ای را که می شد نثارم کرد.سکوت کردم و در جوابش گفتم در شان مان نیست.و چقدر آرامم که سکوت کردم...
پول یا خواب! مسئله اینست
-
تاریخ: 1398/2/8 ساعت: 21:58
بین دو راهی مانده ام ....سالها برای این کار زحمت کشیده و به بالاترین درجه رسیده ام.اما استرس و کار طاقت فرسا و فشار جایگاه فعلی توانم را بریده است و از آن طرف شغل فوق العاده راحت و بدون استرسی وجود دارد که به درخواست خودم احتمالا می شود آنرا جایگزین کنم اما حقوقش دو سوم کار فعلیم است و کمی بی کلاس ا...
صاحب زمان بی شماره است ... اول از همه اوست
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 0:52
آرزوهایم را اینجا بنویسم که یادم نرود 1- دوست دارم کعبه را ببینم.بنشینم گوشه ای چادر سفیدم را بکشم روی سرم و آرام حرف بزنیم. 2- سه روز در جنگل بمانم و خزه ها را لمس کنم و بوی چوب بشنوم و پوستم سرخ و سفید شود از شبنم های دم صبح. 3- بچه داشته باشم که فینش را بگیرم و انگشت های پایش را بشمارم و سرم را ت...
قصه به آخر ...
-
تاریخ: 1397/12/21 ساعت: 0:52
عقلم میگوید باید قصه حسن کچل را تمام کنی از تنهایی می ترسم و میدانم اگر خدا را داشته باشم تنها نخواهم ماند اما باز هم میترسم. با دلم اما دوستش دارم. کاش لانگ دیستنس ها نبود. اینروزها دوتایی گریه میکنیم و خداحافظی و فردا تماس میگیریم و ... قصه همانطور ناتمام به آخر نرسیده رها میشود... یا اول و یا آخر...