بوی نوزاد
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 15:27
مامانی تو انقدر خوشبویی اذیت نمیشی؟
جانا آبجی بزرگه شده
-
تاریخ: 1403/6/4 ساعت: 15:27
فکر میکردیم حسودی میکند اما جانای مامان مهربون تر از این حرفاست.امروز که لنا را در گهواره خواباندم و خواستم از اتاق بیرون بروم دستم را گرفت و چند بار گفت نه..نه..نی نی...نی نیگفتم چیکار کنم مامان؟باز گفت نی نی.گفتم برش دارم بریم تو هال...سرش را تکان داد.هر وقت گریه میکند به زبان خودش یا برایش بابیلو...
لنا ما مان
-
تاریخ: 1403/5/23 ساعت: 14:16
لنای عزیزم به دنیا آمد و ما عاشق چشمان کشیده اش هستیم.دو روز بخاطر زردی بالایش در بیمارستان بستری شد و من با همه دردها و بخیه ها کنارش ماندم.امروز 6 روزه هست و همچنان زیر دستگاه پرتو نور.شرایط سختی است ولی شیرینی داشتن فرزندمان هر سختی را آسان کرده امروز به مهره های ستون فقراتش دست کشیدم و پوست نرم ...
جان مادر
-
تاریخ: 1403/5/16 ساعت: 0:35
سه روز دیگر مانده تا خداوند برکت و رحمت و موهبتش را یک بار دیگر نصیبم کند..تشنه دیدار روی ماهش هستم و آغوشم منتظر گرمای تنش..
عید بدون مامان
-
تاریخ: 1403/1/20 ساعت: 22:29
بیست و شش سال از رفتن مادرم میگذرد و من هر روز و هر روز و هر روز حسرت خورده ام که ای کاش بود..
الحمدالله
-
تاریخ: 1402/12/14 ساعت: 23:07
دیدن روی ماه دخترم و همسرم پدرم و خواهرم به همه مشکلات مالی و بیماری و سختی های زندگی می ارزد
رفیق 18ساله
-
تاریخ: 1402/11/13 ساعت: 14:54
ندا زنگ نمیزند احوالی نمیپرسد خوشحالی و ناراحتی دیگران زیاد برایش فرقی نمیکند دلم برایش تنگ شده اما سردی کلام و رفتارش آزارم میدهد
ویار
-
تاریخ: 1402/11/13 ساعت: 14:54
آخر شب ها تهوع جدی تر میشود انگار هر چه در طول روز کم محلی اش کردم عصبانی تر شده و حالا بی رحمانه همه دل و روده و حتی سلول های مغزم را به هم میزند.اژدهای سوزش معده هم بی کار نمینشیند خودش را به دیواره های نای و آخر زبانم میرساند و تاب میخورد و زبانه میکشد و فوران میکندبا هم مسابقه گذاشته اندیک شب ای...
ثنا
-
تاریخ: 1402/11/13 ساعت: 14:54
آمده ام خانه دختر خاله جاناز خانواده مادری همین یک دخترخاله مانده است بقیه مهاجرت کرده آمد با به آن دنیا یا به آن سر دنیادر خانه اش همیشه به رویم باز است و مهربان است و مهمان نواز Adblock test (Why?)
همسرم تغییرات مثبتی دارد
-
تاریخ: 1402/10/21 ساعت: 11:26
یک روز قبل از روز مادر وقتی از سرکار آمد و در را باز کردم یک دسته گل نرگس روبرویم بود ..قلبم اکلیلی شد و هزار پروانه در دلم چرخید میداند عاشق گل نرگسم.آنقدر خوشحال شدم که همان لحظه احساس کردم هر هدیه ای میگرفتم به این اندازه خوشحالم نمیکرد.انگار منتهای آرزویم را کادو گرفته بودم..البته خیلی وقت ها گل...
روزهای فوق العاده
-
تاریخ: 1402/10/13 ساعت: 21:56
صبح بیدار میشوم و نماز میخوانم و گوجه و خیار و گردو خرد میکنم و پنیر را روی نان می کشم و گوجه و خیار ها را به دقت میچینم که بیرون نزند و قاچ ها زیادی نازک یا کلفت نباشد گاهی اگر سبزی خوردن داشته باشیم آن را هم اضافه میکنم چون در حالت عادی سبزی نمیخورد و اینطوری مجبورا میخورد و نمیتواند وسط کارش سبزی...
غمگین ترین واقعیت
-
تاریخ: 1402/8/27 ساعت: 11:32
میخواستم دنیا را تغییر بدهم دنیا مرا تغییر داد ...
حسن ختام تولد
-
تاریخ: 1402/6/13 ساعت: 2:56
رسیدیم خانه و خوشحال بودم با هدیه ندادنش حداقل یک تپه باقی گذاشته است که یک پاکت پول !!!گذاشت روی میز و گفت اینم هدیه تولدت نمیدونستم چی بخرم هر چی دوست داری برو بخر!!! Adblock test (Why?)
خانه
-
تاریخ: 1402/6/9 ساعت: 18:02
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/31 ساعت: 15:55
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/22 ساعت: 22:03
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 21:36
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/9 ساعت: 11:45
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/4 ساعت: 18:38
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...
خانه
-
تاریخ: 1402/5/2 ساعت: 15:36
نویسنده: آرام - چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۲ همسر اوایل فکر میکرد از آمدن به شهر و خانه پدری اش ابا دارم ولی اشتباه میکرد...گرچه تفاوت فرهنگ ها و دورهمی و نشست و برخاست و تفریح و خورد و خوراکشان کاملا متفاوت بود اما من کمی و کاستی ها را پذیرفتم و بدون آنکه ناراحت باشم سعی کردم آنجا که هستم مثل...