آنقدر خسته بودیم که یک در میان سوتی می دادیم و غش می کردیم از خنده.
لیلا شعر شهریار را در طبقه آخر برج و در کنار تندیس استاد به جای خطی بخواند ستونی پشت هم میخواند و بی توجه به ناموزون بودن به به و چه چه میکرد و زهرا از راننده تاکسی می پرسید آقا ببخشید مسیر ما کجاست !! و من که به خاطر معده نامتوازنم! با صورت رنگ پریده و در حال ضعف از گرسنگی منو را میدیدم و انتخابم آب و شربت بود و بعد غش می کردیم که لابد گارسون فکر کرده است بی پولم
در طول چند ماه اخیر انقدر نخندیده بودم که دلم درد بگیرد و اشکم سرازیر شود.
گوشه ای از زندگیم ...ما را در سایت گوشه ای از زندگیم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 132